no-img
.:رویال آی تی:.

مبانی نظری ناگویی هیجانی - .:رویال آی تی:.


.:رویال آی تی:.
مطالب ویژه
ads

ادامه مطلب

DOC
مبانی نظری ناگویی هیجانی
doc
فروردین ۲۶, ۱۳۹۷
۱۲,۰۰۰ تومان
۱۲,۰۰۰ تومان – خرید

مبانی نظری ناگویی هیجانی


مقاله ناگویی هیجانی و نظریه های آن

عواطف از بزرگترین نعمت های الهی اند که در انسان به ودیت نهاده شده، زندگی بدون آن ها، بی روح، تیره و ماشینی می نماید. و سلامت روانی و عقلانی انسان ها تا حد زیدی به سلامت عاطفی و هیجانی وابسته است. وضعیت عاطفی می تواند قضاوت های فرد در مورد رفتارهای خود و دیگران و نیز نحوه برخوردهای اجتماعی وی را تحت تاثیر قرار دهد. جلوه های هیجانی نقش های متفاوتی ایفا می کنند؛ از جمله اینکه به عنوان وسیله ای برای برقراری ارتباط با دیگران به کار می روند و فرد می تواند از طریق آن ها اطلاعاتی را در مورد احساسات، نیازها و امیال خود به دیگران منتقل نماید. از سوی دیگر نیز ما یا می گیریم پیام های هیجانی دیگران را بخوانیم، بازشناسی کنیم و طبق آن ها رفتاری مناسب انجام دهیم(قدیری، ۱۳۸۴).

طی سالیان به خاطر پیچیدگی زیاد هیجان، تعاریف مختلفی از آن ارائه شده است. پل کلینجا و آن کلینجا (۱۹۸۱) تعریفی را ارده کرده اند که عناصر اصلی تعاریف قبلی را شامل می شود. بر طبق این تعریف هیجان حاصل تعامل بین عوامل ذهنی، محیطی و فرایندهای عصبی و هورمونی است. آنها در تایید این تعریف، نکات زیر را مطرح می کنند(فرانکن،۱۹۳۹؛ ترجمه اسفند آباد، محمودی و امامی پور،۱۳۸۴):

  1. هیجان ناشی از تجاربی عاطفی مثل لذت و ناراحتی است.
  2. هیجان ها باعث می شوند تا فرد تبیین های شناختی خلق کند.
  3. هیجان ها باعث انواع سازگاری های درونی مثل بالارفتن ضربان قلب می شود.
  4. هیجان رفتارهایی را فرا می خواند که اغلب و نه همیشه، بیانی (خندیدن و گریستن)، هدفمند(کمک کردن یا اجتناب کردن) انطباقی ( حذف چیزی که تهدیدی بالقوه برای بقا محسوب می شود ) هستند.

براساس این تعریف، هیجان ناشی از فرایند های زیست شناختی، آموخته شده و شناختی است. دیگر عملکرد مهم هیجان عبارت از رفتار پاداش دهنده و تنبیه کننده است. وقتی فرد هیجان بسیار مثبتی را تجربه می کند، به احتمال زیاد به رفتارهایی می پردازد که موجب تولید مجدد آن هیجان شود. به همین صورت، وقتی فرد هیجان بسیار منفی را تجربه می کند، از رفتارهایی که باعث بروز مجدد ان هیجان می شود اجتناب می کند. به بیان دیگر، هیجان در حکم تقویت های رفتاری است (فرانکن،۲۰۰۲؛ ترجمه اسفند آباد و همکاران،۱۳۸۴).

کنترل عواطف

یکی از مهم ترین مواردی که در زندگی وجود دارد کنترل عواطف است که شامل استعداد باز گرداندن آرامش به خود و از اضطراب های معمولی، افسردگی، نا امیدی و زودرنجی خود را رها کردن و توانایی پذیرش مسئولیت در قبال هیجان های شخصی و شادکامی است و یعنی اینکه فرد بتواند انگیزه اش را حفظ کند و در مقابل نا ملایمات استقامت کند، در شرایط بحرانی و وجود تکانش خودش را کنترل کند و خونسردیش را حفظ کند، کامیابی را به تاخیر بیاندازد، کارها را بدون دلسردشدن به انجام برساند، حالات روحی خود را تنظیم کند و نگذارد پریشانی خاطر قدرت تفکرش را خدشه دار کند بالاخره استعداد حفظ جنبه های هیجانی است (شریفی در آمدی و آقایار، ۱۳۸۷).

شواهد بسیاری نشان می دهد افرادی که در زمینه احساسات و عواطف خود قوی و چیره دست هستند، یعنی احساسات خود را به خوبی کنترل می کنند و احساسات دیگران را درک کرده اند و با آن ها به خوبی کنار می آیند در هر زمینه زندگی، خواه روابط خصوصی و خانوادگی و خواه در مراودت های سیاسی و اجتماعی از مزیت خوبی برخوردارند. بنابراین ایجاد و بازشناسی هیجان ها شیوه های مهمی برای تنظیم مبادلات اجتماعی و تعادل جسمانی و روانی ما هستند(قدیری، ۱۳۸۴).

اداره هیجان ها ممکن نیست، مگر اینکه با هیجان های بنیادین مثل خشم، ترس، اضطراب، شادمانی، تعجب، اندوه، انزجار و عشق آگاه باشیم و همچنین از دانش کافی درباره سطوح هیجان، مراحل، تظاهرات جسمانی، عاطفی، شناختی و رفتاری آن ها، هیجان های مثبت و منفی و شدت و ضعف آن ها برخوردار باشیم. شناخت هیجان ها به ما قدرت تحلیل و کنترل می دهد و هر قدر این شناخت (قدرت) بیشتر باشد به سوی مدیریت و کنترل عواطف و بهبود روابط بین فردی جلوتر رفته ایم و در مجموع، گام بزرگی در موفقیت زندگی خود در ابعاد گوناگون برداشته ایم(قدیری، ۱۳۸۴).

با توضیحات مزبور، روشن است که کنترل عواطف و استفاده مثبت از آن ها با بحث هوش عاطفی رابطه ای تنگاتنگ دارد. چرا که برخی از مهارت های تشکیل دهنده هوش عاطفی عبارتند از:

  1. شناخت احساسات خود (خود آگاهی): توانایی اداره لحظه به لحظه احساسات؛
  2. کنترل احساسات: این مهارت بر پایه خود آگاهی و متناسب با موقعیت هاست؛
  3. برانگیختن هیجانی: یعنی صف آرایی احساسات در راه خدمت به هدفی خاص؛
  4. شناخت احساسات دیگران: همدلی با دیگران براساس خود آگاهی که خود نوعی مهارمردمی است؛
  5. تنظیم روابط با دیگران: هنر مراوده و مهارت کنترل و اداره احساسات در دیگران (گلمن، ۱۹۸۵؛ ترجمه پارسا، ۱۳۸۲).

تاریخچه ناگویی هیجانی

درحدود‌ سال‌های‌ ۱۹۴۸ روان‌پزشکی بـه نـام یـورگن روش[۱] مشاهده‌ کرد‌ تعدادی از بیمادان او که دارای اختلال‌های‌ روان‌ تنی متعارف چون فشار خون اساسی، آسم، زخـم اثـنی‌عشر، زخمهای کولیت معده، ورم‌ مفاصل‌ و امراض پوستی یا مبتلایان‌ به‌ سندرم پس از‌ ضـربه‌ مـی باشند، دچار فقدان تخیل و رویاپردازی‌ بوده و دارای اشکال در بیان احساساتی که تجربه می نمانید، هستند. چندین‌ سـال‌ بـعد کـارن هورنای[۲] روانکاو معروف‌ به توصیف علائمی شبیه‌ به‌ علائمی که روش گزارش داده بـوده،‌ در برخی از بیماران خود پرداخت. این بیماران چون نسبت به هیجانات خود آگاهی‌ نداشتند‌ و از تجارب درونی کمی بـرخوردار‌ بـودند،‌ قادر‌ نبودند تا به‌ روشهای‌ درمانی روانکاوی پاسخ دهند،‌ این‌ بیماران اغـلب دچـار اختلالات روان‌تنی بودند و برای کاهش تنش و پریـشانی خـود بـه‌ الکل‌ یا مواد مخدر روی می‌آورند، همچنین‌ آنـها‌ دچـار مشکلات‌ مربوط‌ به‌ تغذیه و وسواس فکری-عملی‌ نیز بودند و چون قادر به بیان آنـچه کـه احساس می‌نمودند، نبودند، به هـمین دلیـل‌ آنها‌ را بـی‌سواد هـیجانی[۳]  نـامید (تیلور‌ و بگبی، ۲۰۰۰).

در اوایل دهه ۱۹۷۰ روانـکاوی بـه نام پیتر‌ سینفنوس واژه الکسی تیمیا را ابداع نمود. در‌ زبان‌ یونانی‌ “a”به‌ معنای‌ نـبودن، “lexi”  بـه معنای لغات و “thymos” به معنای هیجان مـی باشد که مبتلایان بـه آن در تـشخیص و توصیف احساسات درونی خود، دچـار اشـکال هستند‌ و علایم برخی از اختلالات کلاسیک روان‌تنی را نشان می‌دهند و به همین دلیل تعریفی از ایـن بـیماری ارائه نمود که دارای چهار بعد اسـاسی اسـت کـه عبارتند از (سیفنوس، ۱۹۷۳):

  1. اشکال در تشخیص احـساسات، عـدم توانایی در جداسازی احساسات و تغییرات بدنی ناشی از تحریکات ذهنی؛
  2. فقدان توانایی در خیال‌پردازی و بهره‌وری از رویاها؛
  3. اشکال‌ درتوصیف و بـیان احـساسات خود برای دیگران؛
  4. وجود یک نـوع سـبک شناختی سـطحی و مـتمرکز بـر جزئیات وقایع بیرونی.

علاوه بر سـیفنوس، پژوهشگران دیگر‌ هم‌ به خصوصیاتی شبیه به خصوصیات‌ مذکور‌ در کسانی که به سوء مصرف داروهـا مـی‌پردازند و بیمارانی که دچار اختلالات پس‌آسیبی و اخـتلالات تـغذیه‌ای بـودند، اشـاره نـموده اند (مختار پور، سیادت و امیری، ۱۳۸۵). در طول دهه ۱۹۸۰ سازه الکسی تیمیا بـه شـدت مورد توجه واقع شد، در اواسـط دهـه هشتاد طی یک دوره حدودا ده‌ساله تیلور، بگبی و پارکر  (۱۹۹۷)یک آزمون ۲۶ بخشی‌ به نام مقیاس خودسنجی هیجانی الکسی تیمیا تورنتو طراحی نمودند، از این آزمون بـه صـورت گسترده ای برای تشخیص الکـسی تـیمیا استفاده شده است. این آزمون دارای سه خرده مقیاس برای ارزیابی‌ سه‌ بعد اساسی و کلیدی از چهار بعد سازه الکسی تیمیا می‌باشد که عبارتند از:

  1. اشکال در تشخیص احساسات[۴]؛
  2. اشکال در توصیف احساسات[۵]؛
  3. تفکر معطوف به بیرون[۶].

تیلور، بـگبی و پارکـر(۱۹۹۷) از طریق مقیاس‌ تفکر‌ معطوف به بیرون به ارزشیابی بخشی از سازه الکسی تیمیا که با ناتوانی در خیال‌پردازی و تخیل به صورت غیرمستقیم در ارتباط است، پرداختند و دریافتند که نمره‌های‌ به‌ دست آمـده بـا نمره‌های حـاصل از یک مقیاس ارزیابی تخیل رابطه منفی دارند. همچنین شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهند نمره های آزمون الکسی تـیمیا و سه خرده مقیاس آن‌ از‌ لحاظ‌ نظری، شباهت و تفاوت معناداری‌ با‌ وسـایل‌ انـدازه‌گیری دیـگری که سازه‌های مرتبط یا نا مرتبط با سازه الکسی تیمیا را اندازه گیری می‌نماید، دارد.

مطالعات نشان داده‌اند نمره‌هایی کـه‌ ‌ ‌آزمـودینها‌ در‌ آزمون الکسی تیمیا و مقیاس‌های آن به دست‌ می‌آورند‌ با نتایج به دست آمده از مـصاحبه‌های بالـینی کـه برای ارزیابی میزان آگاهی هیجانی و توانایی خیالپردازی و قوه‌ تخیل‌ آزمودنیها‌ ترتیب داده می‌شوند، همبستگی متوسط بـا بالایی وجود دارد(تیلور، بگبی‌ و لومینت، ۲۰۰۰)، علاوه بر این در جریان یک پژوهش آزمایشی لان سرچست، ریدل، ولدون، کـازنیاک‌ و شـوارتز‌ (۱۹۹۶)در دانشگاه آرزونا  دریافتند که هنگامی که آزمودنیها خواسته‌ می‌شوند‌ تا محرک‌های کلامی و غیر کلامی را با پاسخ‌های هیجانی کلامی یا غیر کلامی همتاسازی نمایند،‌ آزمودنی‌هایی‌ که‌ نمره‌های بالایی از آزمون الکسی تیمیا بـه دست می‌آورند، پاسخ‌های غلط بیشتری‌ نسبت‌ به‌ آنانی که نمره‌های پایینی در آزمون به دست می‌آورند، می‌دهند و تفاوت بین آنان‌ معنی‌دار‌ است.‌

[۱] ‌ Yurgen Ruesh

[۲]  Karen Harnay

[۳] Emotional illiterates

[۴] Difficulties identifying feelings-DIF

[۵] Difficulties describing feelings-DDF

 

[۶] Externally-oriented thinking-EOT

فهرست

مفهوم عواطف و هیجانات

کنترل عواطف

مدیریت هیجانی

چگونگی مدیریت هیجان ها

تاریخچه ناگویی هیجانی

مفهوم ناگویی هیجانی

ویژگی های افراد مبتلا به ناگویی هیجانی

ناگویی هیجانی به عنوان اختلالی‌ ناشی‌ از هوش هیجانی پایین

شیوع ناگویی هیجانی

سبب شناسی ناگویی هیجانی

اساس نورولوژیک ناگویی هیجانی

الگوی تحولی تجربه هیجانی لن و شوارتز (۱۹۸۷)

دیدگاه شناختی ناگویی هیجانی

منابع


منابع

فرانکن، رابرت. (۱۹۳۹). انگیزش و هیجان. مترجمان: حسن شمس اسفند آباد، غلامرضا، محمودی، سوزان امامی پور (۱۳۸۴).تهران: نشر نی.

قدیری، محمد حسین. (۱۳۸۴). مدیریت خشم. نشریه معرفت، شماره ۱۴: ۱۰۶-۹۳٫

شریفی درآمدی، پرویز و آقایار،  سعید. (۱۳۸۷). هوش هیجانی و بهبود رابطه با خود و دیگران. اصفهان: سپاهان.

گلمن، دانیل (۱۹۸۵). هوش هیجانی. ترجمه نسرین پارسا(۱۳۸۲)، چاپ دوم، تهران: انتشارات رشد.

یوسفی لویه، مجید. (۱۳۸۹). راهبردهای ارتقای سلامت روان مشاوران/راهبردهای هیجانی (۲). مشاور مدرسه، دوره پنجم، شماره۳: ۵۸-۵۶٫

مختار پور، مرضیه؛ سیادت، سید علی؛ امیری، شعله. (۱۳۸۵). هوش هیجانی و اختلالات آسیب شناسی. تازه های روان درمانی، شماره ۴۱ و ۴۲: ۹۳-۷۲٫

خداپناهی، محمد کریم. (۱۳۹۰. انگیزش و هیجان. تهران: سمت.

Bagby, R. M., & Taylor (1997). Affect dysregulation and alexithymia. In G. J. Taylor, R. M. Bagby, &  J. D. A.  Parker  (Eds.),  Disorders  of  affect  regulation:  alexithymia  in medical and psychiatric illness (pp. 26-45). Cambridge: University Press.

Taylor,  G.  J.  )۲۰۰۰(.  Recent  developments  in  alexithymia  theory  and  research. Canadian Journal of Psychiatry, 45,  ۱۳۴-۱۴۲

Taylor,  G.  J.  ۲۰۰۰٫  Recent  developments  in  alexithymia  theory  and  research. Canadian Journal of Psychiatry, 45,  ۱۳۴-۱۴۲٫

Taylor, G. J., & Bagby, M. (2000). An overview of the alexithymia construct. In R. Bar-On & J. D. A. Parker (Eds.),  The handbook of emotional intelligence (pp. 263-276). San Francisco: Jossey-Bass.

Lane, R. D., Ahern, G. L., Schwartz, G. E., & Kaszniak, A. W. )1997(. Is alexithymia the emotional equivalent of blindsight? Biological Psychiatry, 42, 834-844.

Sifneos, P. E.  (۲۰۰۰). Alexithymia, clinical  issues, politics and crime.  Psychotherapy and Psychosomatics, 69, 113-116.

Bankier, B., Aigner, M., & Bach, M. 2001. Alexithymia in DSM-IV disorder: comparative evaluation of somatoform disorder, panic disorder, obsessive-compulsive disorder, and depression. Psychosomatics, 42(3), 235-240.

Lundh, L. G., Johnsson, A., Sundqvist, K., & Olsson, H. 2002. Alexithymia, memory of emotion, emotional awareness, and perfectionism. Emotion, 2(4), 361.

Taylor, G. J., Parker, J. D. A. Bagby, M., & Acklin, M. W.  (۱۹۹۲). Alexithymia and somatic  complaints  in  psychiatric  out-patients.  Journal  of  Psychosomatic Research,  ۳۶, ۴۱۷-۴۲۴٫

Taylor, G.J., Parker, J. D.A., & Bagby, R.M. )1999(. Emotional intelligence and the emotional  brain: points of convergence and implications for Psychoanhysis. Journal of the American Academy of Psychoanalysis, 27: 339-354.

Suslow, T., & Junghanns, K. (2002). Impairments of emotion situation priming in alexithymia. Pers Individ Dif; 32: 541-50.

Guttman, H., Laporte, L. (2002). Alexithymia, empathy,  and psychological symptoms in a family context. Compr Psychiatry; 43: 448-55.

Vanheule, S., Desmet, M., Meganck, R., Bogaerts, S. )2007(. Alexithymia and interpersonal problems. J Clin Psychol; 63: 109-17.

Vanheule, S., Desmet, M., Rosseel, Y., Verhaeghe, P., Meganck, R. )2006(. Relationship patterns in alexithymia: A study using the core conflictual relationship theme method. Psychopathology; 40: 14-21.

Speranza, M., Loas, G., Wallier, J., Corcos, M. )2007(.  Predictive value of alexithymia in patients with eating disorders: a 3-year prospective study. J Psychosom Res; 63(4): 365-71.

Franz, M., Popp, K., Schaefer, R., Sitte, W., Schneider, C., Hardt, J, et al. )2008(.Alexithymia in the German general population. Soc Psychiatry Psychiatr Epidemiol; 43(1): 54-62.

Honkalampi, K, Tolmunen T, Hintikka J, Rissanen ML, Kylma J, Laukkanen E. The prevalence of alexithymia and its relationship with Youth Self-Report problem scales among Finnish adolescents. Compr Psychiatry;  ۵۰(۳): ۲۶۳-۸٫

Gunzelmann,, T., Kupfer, J., Brahler, E. )2002(. Alexithymia in the elderly general population. Compr Psychiatry; 43(1): 74-80.

Mattila, A. K., Saarni, S. I., Salminen, J. K., Huhtala, H., Sintonen, H., Joukamaa, M. )2009(. Alexithymia and health-related quality of life in a general population. Psychosomatics; 50(1): 59-68.

Kokkonen, P., Karvonen,J. T., Veijola, J., Laksy, K., Jokelainen, J., Jarvelin, M.R., et al. )2001(. Prevalence and sociodemographic correlates of alexithymia in a population sample of young adults. Compr Psychiatry; 42(6): 471-6.

Joukamaa, M., Taanila, A., Miettunen, J., Karvonen,  J. T., Koskinen, M., Veijola, J. )2007(. Epidemiology of alexithymia among adolescents. J Psychosom Res; 63(4): 373-6.

Iglesias-Rey, M., Barreiro-de, A. M., Caamano-Isorna, F., Vazquez, R. I., Lorenzo G. A., Bello-Paderne, X., et al. (2012).  Influence of alexithymia on health-related quality of life in inflammatory bowel disease: are there any related factors? Scand J Gastroenterol; 47(4): 445-53.

Tselebis, A., Kosmas, E., Bratis, D., Moussas, G., Karkanias, A., Ilias, I, et al.(2010). Prevalence of alexithymia and its association with anxiety and depression in a sample of Greek chronic obstructive pulmonary disease (COPD) outpatients. Ann Gen Psychiatry; 9: 16.

Berenbaum, H., Raghavan, C., Huynh-Nhu, L. (2002). Culture and alexithymia: Mean levels, correlates ,and the role of parental socialization of emotion. Emotion; 2: 341-60.

King, L. A. , Emmons, R. A., Woodley, S. (1992). The structure of inhibition. J Res Pers; 26: 85-102.

Lumley, M. A., & Sielky, K. (2000). Therelationship of alexithymia characteristics to Compr. Psychiatry, 41, 352-359.

Jessimer, M., & Markham, R. (1997). Alexithymia:A right hemisphere dysfunction specific torecognition of certain facial expressions? BrainCognition, 34, 246-258.

Lane, R. D., Kivley, L. S., Du Bois M. A., Shamasundara, P., & Schwartz, G. E. (1995).Levels of emotional awareness and the degree ofright hemispheric dominance in the perception offacial emotion. Neuropsychologia, 33, 525-538.

Aftanas, L. I., & Varlamov, A. A. (2007). Effects ofalexithymia on the activity of the anterior andposterior areas of the cortex of the righthemisphere in positive and negative emotionalactivation. Neurosciences and BehavioralPhysiology, 37, 197-219.

Demos, J. N. (2005). Getting started withNeurofeedback. (1st ed.). Norton & Company,Inc.

Houtveen, J. H., Bermond, B., & Elton, M. R.(1997). Alexithymia: A disruption in a corticalnetwork? An EEG power and coherenceanalysis. Journal of Psychophysiology , 11, 147-57.

Panksepp, J. (2004). Textbook of BiologicalPsychiatry.Hoboken, NJ: Wiley-Liss.

Lane, R. D., Ahern, G. L., Schwartz, G. E., & Kaszniak, A. W. )1997(. Is alexithymia the emotional equivalent of blindsight? Biological Psychiatry, 42, 834-844.

Salminen, J.K., Saarijärvi, S., Toikka, T. )2002(.  Alexithymia and health-related quality of life. J Psychosom Res, 52, 324- 331.

Martin, B. A. S. 2003. The influence of gender on Mood effects in advertising. Psychology and Marketing, 20 (3), 249-273.

Honkalampi, K., Hintikka, J., Tanskanen, A., Lehtonen, J., Viinamaki, H. )2000(. Depression is strongly associated with alexithymia in the general population. J Psychosom Res; 48(1): 99-104.

Taylor, G.J., Parker, J. D.A., & Bagby, R.M. )1999(. Emotional intelligence and the emotional  brain: points of convergence and implications for Psychoanhysis. Journal of the American Academy of Psychoanalysis, 27: 339-354.

Taylor, G. J., Bagby, R. M., & Luminet, O. (2000). Assessment of alexithymia: self-report and observer-rated measures. Handbook of emotional intelligence. Sanfrancisco. Jossey Bass.

Lane, R., Sechrest, L., Reidel, R., Weldon, D., Kaszniak, A., & Schwartz, G. )1996(. Impaired verbal and nonverbal emotion recognition in Alexithymia. Journal of Psychosomatic Medicine, 58; 203-210.

Taylor, G. J., & Bagby, M. (2000). An overview of the alexithymia construct. In R. Bar-On & J. D. A. Parker (Eds.),  The handbook of emotional intelligence (pp. 263-276). San Francisco: Jossey-Bass.

Sifneos, P. E.  (۲۰۰۰). Alexithymia, clinical  issues, politics and crime.  Psychotherapy and Psychosomatics, 69, 113-116.

Sifneos, P. E. (1973). The Prevalence of Alexithymic Characteristics in Psychosomatic Patients.  Psychotherapy and Psychosomatics, 22, 255-262.

۲۳ صفحه Word


شما هم اکنون با داشتن رمز دوم کارت عابر خود و پرداخت اینترنتی می توانید بلافاصله پس از پرداخت این فایل را دریافت کنید و مطالعه این محصول با ارزش را شروع کنید .

 



موضوعات :
,

درباره نویسنده

محمد 771 نوشته در .:رویال آی تی:. دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -